بی تار و پود
خدایا ! سوسو میزند روشنای دلم در این شبهای تردیدها و اگرها یقین می خواهم از تو ، شاهراه نور را که پایان دل آشوبی ام شود و آغاز فصل بهار زندگی ام. خدایا ! جوانه های دلم بیقرار شکفتن اند بر من بتاب ای نور... که سخت امید بستم به همانی که می دانی... کوه از خوابی سنگین پر بود.
دیری گذشت،
خوابش بخارشد.
طنین گمشده ای به رگهایش وزید:
سوزش تلخی به تار و پودش ریخت.
انتظاری نوسان داشت.
نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی می گریست. تا آن دم که مرز لحظه های اشک و لبخندم
باریکتر از نقطه ی صفر مرزیست
خدایا ! شوق ماندنم نیست ... 1 +١٢
بهانه ی خوبی بود
دود دیوانه ی آتش !
برای فالی که به نامم شد
نه ! امسال سال من نیست... سال آخر سیم آخر من از ماندن می ترسم و طی نکردن راهی و نچشیدن... از دهن کجی ساعت گستاخم که تنها هنرش مچگیری ست...
| Design By : Night Skin |
