بی تار و پود

خدایا !

 

سوسو میزند روشنای دلم در این شبهای تردیدها و اگرها

 

یقین می خواهم از تو ، شاهراه نور را

 

که پایان دل آشوبی ام شود و آغاز فصل بهار زندگی ام.

 

خدایا !

 

جوانه های دلم بیقرار شکفتن اند

 

بر من بتاب ای نور...

 

که سخت امید بستم به همانی که می دانی...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط هیوا نظرات () |

کوه از خوابی سنگین پر بود.

دیری گذشت،

خوابش بخارشد.

طنین گمشده ای به رگهایش وزید:

سوزش تلخی به تار و پودش ریخت.

انتظاری نوسان داشت.

نگاهی در راه مانده بود

و صدایی در تنهایی می گریست.

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط هیوا نظرات () |

تا  آن دم  که  مرز  لحظه های   اشک    و  لبخندم

باریکتر   از  نقطه ی  صفر  مرزیست

خدایا   !  شوق   ماندنم  نیست ...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط هیوا نظرات () |

1  +١٢

 

بهانه ی خوبی بود

 

دود   دیوانه ی  آتش !

 

برای فالی که به نامم شد

 

نه  !  امسال سال من نیست...

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط هیوا نظرات () |

                                                سال آخر سیم آخر

 

من از ماندن می ترسم

 

و طی نکردن راهی و نچشیدن...

 

از دهن کجی ساعت گستاخم که تنها هنرش مچگیری ست...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط هیوا نظرات () |


Design By : Night Skin